تبليغاتX
انجمن هبوط
در این شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم

نور خالص، روح مطلق مرتضی

 

معنی لفظ انا الحق مرتضی

هی درآ حیدر که نور مه تویی

 

تیغ لا در چنگ الّا لله تویی

تیغ مهرت سرد از بند قبا

چون نگوید بر تو مرحب، مرحبا

مرحبا ما مرحب رای توییم

کشته تیغ تولّای توییم

هادیان را زین سبب هدهد شدی

 

زان که اول کشته ی خود، خود شدی

از درون و از برون آمد به کار

 

زین سبب شد نام تیغت ذوالفقار

یا علی از نفس دون ما را بزن

 

ذوالفقاری از درون ما را بزن

خلق را یارای سرّ الله نیست

 

هیچ کس از قعر تو آگاه نیست

تا تو بودی باغ سلمان باز بود

 

دامن صحرا ابوذر ساز بود

بی تو از ذهن زمین گل دور شد

 

چشمه ی سبز عدالت، کور شد

وای بر آنان که خیره سر شدند

 

با تو ای قرآن ناطق، کر شدند

با تو بیعت؟ این بیانی بیش نیست!

 

با علی؟ او نوجوانی بیش نیست!

این خسان حرص ریاست میخورند

آب را هم با سیاست میخورند

ور نه در هُرم بیابان غدیر

 

آفتاب، از شوق تو آمد به زیر

مومن تو نیستند این نارسان

 

در رحم های زمانند آن کسان

تو امام امتی هستی که نور

 

نطفه هاشان را، بسته در عصر ظهور

دل به دریای ولایت داده اند

پشت درهای زمان استاده اند

یا علی باغ تو باری دیگر است

 

ای شکفتن در بهاری دیگر است

 

 

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 4:40  توسط خفقان | 
تنها بودن مردانگی می خواهد به وسعت تمام مردم روی زمین گاهی تنهاییم درجمع و گاهی جمعیم در تنهایی که تک تک جمع در آن تنهایند خلاصه تنها ما تنها نیستیم زیرا تنها ترین  مقام اولی را کسب کرده که باز پس گرفتنش توان خودش است . بس سود ها بردیم ضربه ها خوردیم مرگ ها دیدیم تولد ها خندیدیم وتنهاییم چون بی اوییم چون در خود مستغرقیم در دیگران دنبال او می گردیم چون نیستیم چون دست برچشمانمان گذاشتیم و دنبال چیزی هستیم که در پیش روست

هی هی هی

رودها جاری از اشک چشمانمان پودها خالی از تار وجودمان و ابلیسان ناسی خناسی و جنی در حسرت سجودمان که چرا نکردند بر ما و ما که می کنیم سجده بر او

اساسا او نماد تنهایست و ما تنها ماندگان از موسیقی دل فلان شاعر تا آوای فلان حاذق در صدا گوش و نیوش می کنیم

حالا به زبان ملموس فارسی دری (دربه دری {فارسی امروزی})

عزیزان دیدم تنهای جالب است نشستم یه فکری در موردش کردم دیدم همه تنهاییم چون سر در گمی چیزی که این روزها دامن خیلی از ما ایرانی هارو گرفته چه از لحاظ سیاسی ( هیس خطرناکه ) چه اقتصادی چه اجتماعی چه جغرافی چه تاریخ خلاصه بیخ تا بیخ گوشمون داره میگذره  سرمون رو بالا نمی آریم یکی هم از بغلمون بگذره بزن تو سرمون بهش دستت درد نکنه هم می گیم بعد مثل (دور از جون همه) ننه مرده ها اهنگ رضا صادقی تا میرحسین کریم باقری(حذف به قرینه لفظی) رو گوش میدیم و می گیم آخ کجايی عشقم

یا به قول  حسین پناهی

تو کجای لیلی

عشق بی عاشق من

داد و فغان و دو دست بر سر و دو پا بر هوا که ملت هوار چه شد این روزگار من بی قرار او بی قرار سریعا جیم فنگ الفرار

بابا بشین عزیز دلم

اگر اسلام دست و پای بنده را نبسته بود

دست وپایت را باز می کردم

اطاله کلام (وراجی ) سبب آزار است 

تا اینجا بخونید بقیه اش رو بعدا می گم

با یک شعر از؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 حدس بزنید !!!

 

 هیچ کس حرفی نزد

 حتی به اندازه قطره ای آب

 که می چکد از خرابی

واشر مغز

 

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت 21:39  توسط خفقان | 
ای با با مثل اینکه همه منتظر سوژه هستن من کی از عشق به طرف حرف زدم متاسفانه یا خوشبختانه نمی دونم ولی من طرف صحبت با خانم یا طرف (از اون طرف ها ) نبود

بعدشم دوستان دوست داشتن همیشه به معنای لاو (love ) نیست من می تونم خیلی ها را دوست داشته باشم( چه پسر چه دختر) ولی از او ن لحاظ نباشه

خواهشا درست برداشت کنید اگر درست شناختید اگر هم که نه 

.

.

.

که نهههههههههههههههههه

چه کنیم

بدبختی من نوشتم گفتم هیچ کس دیگه نیست .دیدم همه هم ماشالا نظر گذاشتن باز هم از توجهتون ممنون امیدوار شدم (اگه خودم چش نزنم) 

ولی یاد آن روزها بخیر (اگر کژ تابی نداشته باشه ) من نوشتم بگم دلم برا اون روزا تنگ شده  چی شد انگار حرف دل خیلیا بود حرف نگفته خیلیا رو گفت :

*********************************

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد

تا که هر بی سروپائی نشود یار کسی

***********************************

هم نفس با تو شدن میل دل خسته ماست

ور نه در شهر که هم خوابه فراوان باشد

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 19:27  توسط خفقان | 
اولین دیدار بهانه ای می خواهد

و عشق قلبی به توان تو

چشمان صداقتی می خواهد

گفتن بهانه ای است

سند شدن صداقت چشمان بهانه ای می خواهد

وعشق قلبی به توان تو

رفتن بهانه ای می خواهد

مرد بودن

زن بودن

بهانه ای ست

برای صلاحیت فرق در از یاد بردن

من توی تو هستم

و تو توی من

فرق بهانه ای می خواهد

و عشق قلبی به توان تو

و تو از توان عشق بی خبری

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 12:49  توسط خفقان | 
امشب می نویسم نه از نوشته ها از خاطره ها از یادها نه می نویسم از نگفته ها

از دوست داشتن ها ی که انسان نمی تونه بروز بده از دل ها ی که مسوم اند از آدم های سالمی که معیوبند از کسانی که دوستشون دارم داشتم و خواهم داشت از اونایی که مجبور شدم به خاطر خودشون و خودم پا رو دلشون و پا رو چشم خودم بزارم اونوقت دیگه چشمی نداشتم خوردم تو در و دیوار از اون دوستای قدیمی دیگه کسی به این هبوط ما ازخاطره ها به حسرت ها سر نمی زنه مینویسم  پس برای اونای می نویسم که جدید می آن و اونایی که شاید هیچوقت این رو نبینن من تا موقعی که باشه و بشه دوست دارم تمام دوستان داستان سال ۱۳۸۵ تا سال ۱۳۸۷ رو من به اونها به چشم خواهر یا برادر نگاه نمی کنم اونا جزئی از عشق های هستند که انسان می تونه تو زندگی اش داشته باشه ومن دارم

یادتون باشه این خط تمایز از الان تا هر موقع دیگر ی است سال ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۷

عبور کنیم که خیلی ها از من گذشتند و من به یادشون از دوست داشتنشون نمی گذرم حتی اون کسی که فکر می کنه من دوستش نداشتم  برعکس اون از همه عزیزتر بود. اون کسی که هیچ وقت  به ظاهر ندیدمش ولی من  رو هر روز می پایید من اگه می تونستم خدا باشم اجازه می دادم همه آدمها هم دیگررو بغل کنن تا هیچ وقت برای حسودی از این موضوع که دوستشون کسی دیگر و بغل کرده گریه نکنن   الان داره خیلی چیزا از ذهنم میگذره ولی گفتن (نوشتن) نتوان این بار دیگه از وجه ادبی نمی نویسم این بار با بی ادبی می نویسم  خانم ها و آقایانی که دوست من بودید بد کردید! به اندازه جمع تمام بدی ها و خوبی های من بد کردید از خیال روزهای حسرت و توی چشماتون می دیدم و برای هر کدوم مرهمی به اندازه شعورم وسعم که بعضی اوقات زهر بود ساختم بد کردید من یه آدم چند و خورده ای ساله دنبال اثر این نوشته تو کسی نیستم تو فکر اینم

من باید آدم بشم یا شما

من بدم یا شما 

من کوتاه بودم یا شما

صادق بودن اینقدر بده یا من خیلی ساده ام

ولی به شما یک چیز میگم اگه کسی رو دوست دارید ابراز کنید

به خودت نگیر !

منظورم همه است اگر کاری رو دوست دارید انجام بدید نه اینکه کسی رو از اون کار منع کنید خلاصه آزاد باشید در چارچوب انسانیت

و در آخر

من هنوز به مقام بخشیدن نرسیدم ولی از شما گذشتم ولی حالم گرفته است

که اونم ............نمی دونم شاید درست شه شایدم نه

 

آن روزها که تورا کم نداشتم                          پیراهنی به رنگ محرم نداشتم

هرگز نمی سرودمت ای آبی زلال                 طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم

این روح شاعرانه زیبا پرست را                         آن روزها که با تو بودم نداشتم

عمری گذشت ساختیم با نداشتن             ای دل چه خوب بود تورا هم نداشتم

 

 

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 3:53  توسط خفقان | 

روزها می گذرد

و هنوز شب نشده

کور باشی

 روزها می گذرد

ناله و ضجه و ماتم

معنایش 

 خوب است

کر که باشی

 روزها می گذرد

 

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 14:48  توسط خفقان | 

 

به یقین، فلسفه خلقت دنیا عشق است

 

آنچه نقش است در این گنبد مینا، عشق است

  

 

اهرمن، سیب، هوس، وسوسه، غفلت ... بس کن!

 

علت معجـزه آدم و حوا، عشق است

 

 

بیدلی گفت به من حضرت دل، آینه است

 

آنچه نقش است در این آینه، تنها عشق است

 

 

در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است

 

حاجت آینه از حضرت یکتا، عشق است

 

 

آنچه لبخند نشانده است به لبها، مهر است

 

آنچه امید نهاده ست به دلها، عشق است

 

 

شکل یک راز قشنگ است، تماشا دارد

 

گل صد جلوه صحرای معما، عشق است

 

 

« از صـدای سخن عشق ندیدم خوشتر »

 

بهترین زمزمه در گوش دل ما، عشق است

 

 

هر چه حسن است، تعلق به جمالش دارد

 

آنچه دل می برد از عقل، به مولا عشق است

 

 

قصه « مولوی » و « شمس » اگر شیرین است

 

علت آنست که معشوقه آنها، عشق است

 

 

راز شوریدگی « فائـز » و « باباطاهـر »

 

علت بیدلی « حافظ » و « نیما »، عشق است

 

 

نفس عشق، شفا بخش دل « مجنون » است

 

تسلیت گوی دل خسته « لیلا »، عشق است

 

 

روح « فرهاد »، گرفتار تب « شیرین » است

 

علت سوختن « وامق » و « عذرا »، عشق است

 

 

به گل سرخ قسم، « یوسف » دل معصوم است

 

ای ندامت نفسان، درد « زلیخـا » عشق است

 

 

باز هـم حادثه سیب که می افتد سـرخ

 

جای شک نیست که تقدیر دل ما، عشق است 

 

 

http://www.freeimagehosting.net/uploads/ac035998a1.jpg

 

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 11:42  توسط دائمی | 

مثنوی بلند شيعه

 

سـاقی امشب  باده از بالا  بريز ، باده از خم‌خـانه مولا  بريز

باده‌ای بی‌رنگ و آتشگون بده ، زان كه دوش‌ام داده‌‌ای افزون بده

ای انيس خلوت شب‌های من ، می‌چكد نام تو از لب‌های من

محو كن در باده‌ات جام مرا ، كربلايی كن سرانجام مرا

يا علی! درويش و صوفی نيستم ، فاش می‌گويم كه كوفی نيستم

ليك می‌دانم كه جز دندان تو ،  هيچ دندان لب نزد بر نان جو

يا علی! لعل عقيقی جز تو نيست ، هيچ درويشی حقيقی جز تو نيست

لنگ لنگان طريقت را ببين ، مردم دور از حقيقت را ببين

مست مينای ولايت نيستند ، سرخوش از شهد ولايت نيستند

خيل درويشان، دكان آراستند ، كام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتبـاه انداختند ، يوسف ما را به چاه انداختند

كيستند اينان؟ رفيق نيمه راه ، وقت جان‌بازی به كنج خانقاه

فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند ، صلح آمد، لاله ي پرپر شدند

دل به كشكول و تبر زين بسته‌اند ، بهر قتلت‌، تيغ زرين بسته‌اند

موج‌ها از بس تلاطم كرده‌اند ، راه اقيانوس را گم كرده‌اند

موج‌ها را می‌شناسی مو به مو ، شرحی از زلف پريشانت بگو

باز كن ديباچه توحيـد را ، تا بجويد ذره‌ای خورشيـد را

يا علی! بار دگر اعجاز كن ، مشت‌های كوفيان را باز كن

باز كن چشمان ناز آلوده را ، بنگر اين چشم نياز آلوده را

باز گو، شعب ابی‌طالب كجاست؟ ، آن بيابان عطش غالب كجاست؟

تا ز جور پيـروان بوالحكم ، سنگ طاقت را ببندم بر شكم

تشنگی در ساغـرم لبريز شد ، زخم تنهايی فسـاد انگيز شد

آتشی انداخت در جان و تنم ، كاين چنين بر آب و آتش می‌زنم

تاول ناسور را مرهم كجاست؟ ، مرهم زخم بنی‌آدم كجاست؟

مرهم ما جز تولای تو نيست ، يوسفی؛ اما زليخـای تو كيست؟

شاهد اقبال در آغوش كيست؟ ، كيسه نان و رطب بر دوش كيست؟

كيست آنكس كز علی يادی كند؟ ،  بر يتيمان من امدادی كند؟

دست گيرد كودكان درد را ، گرم سازد خانه‌های سرد را

ای جوانمردان!  جوانمردی چه شد؟ ، شيوه رندی و شب‌گردی چه شد؟

بندگي تنها نماز و روزه نيست ، آب تنها در ميان كوزه نيست

كوزه را پر كن ز آب معرفت ، تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را از محقق گوش كن ، وز لب قرآن ناطق گوش كن

بعد از آن بشنو ز « نظم أمركم » ، تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سرشار مستی می‌كند ، بی‌نياز از هر چه هستی می‌كند

هرچه هستی، جان مولا مرد باش ، گر قلندر نيستی شب‌گرد باش

سير كن در كوچه‌های بی‌كسی ، دور كن از بی‌كسان دلواپسی

اي خروس بي‌محل! آواز كن ، چشم خود بربند و بالی باز كن

شد زمين لبريز مسكين و يتيم ، ما گرفتار كدامين هيـأتيم ؟

با يتيمان، چاره « لاتقهر » بود ،  پاسخ سائل، « و لاتنهر » بود

دست بردار از تكبر وز خطا ، شيعه يعنی جود و احسان و عطا

بادة « ممّا رزقناهم » بنوش ، « ينفقون » بنيوش و در انفاق كوش

هم بنوش و هم بنوشان زين سبو ، « لن تنالوا البرّ حتّي تنفقوا »

يا علي امروز تنهـا مانده‌ايم  ، در هجوم اهرمن‌ها مانده‌ايم

يا علي شام غريبان را ببين ، مردم سر در گريبان را ببين

گردش گردونه را برهم بزن ، زخم‌های كهنه را مرهم بزن

مشك‌ها در راه سنگين می‌روند ، اشك‌ها از ديده رنگين می‌روند

مشك‌هاي خسته را بر دوش گير ، اشك‌ها را گرم در آغوش گير

حيدرا ! يك جلوه محتاج توأم ، دار برپا كن كه حلاج توأم

جلوه‌ای كن تا كه موسايی كنم ، يا به رقص آيم مسيحايی كنم

يك دو گام از خويشتن بيرون زنم ، گام ديگر بر سر گردون زنم

گام بردارم؛ ولی با ياد تو ، سر نهم بر دامن اولاد تو

شيعه يعنی شرح منظوم طلب ، از حجاز و كوفه تا شام و حلب

شيعه يعنی يك بيابان بی‌كسی ، غربت صدساله بي دلواپسی

شيعه يعنی صد بيابان جستجو ، شيعه يعنی هجرت از من تا به او

شيعه يعنی دست بيعت با غدير ، بارش ابر كرامت بر كوير

شيعه يعنی عدل و احسان و وقار ، شيعه يعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می‌خواهی دليل ، ياد كن از آتش و دست عقيل

جان مولا حرف حق را گوش كن ، شمع بيت‌المال را خاموش كن

اين تجمل‌ها كه بر خوان شماست ، زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می‌سزد كز خشم حق پروا كنيم ، در مسير چشم حق پروا كنيم

اين دو روز عمر، مولايی شويم ، مرغ، اما، مرغ دريايی شويم

مرغ دريايی به دريا می‌رود ، موج برخيـزد به بالا می‌رود

آسمان را نور باران می‌كند ، خاك را غرق بهـاران می‌كند

ليك مرغ خانگی در خانه است ، روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به كی در بند آب و دانه‌ای؟ ، غافل از قصاب و صاحب‌خانه‌ای؟

شيعه يعنی وعده‌ای با نان جو ، كشت صد آيينه تا فصـل درو

شيعه يعنی قسمت يك كاسه شير ، بين نان خشك خود با يك اسير

چيست حاصل زين همه سير و سلوك؟ ، پا و تاول، چهره و چين و چروك

سال‌ها صورت ز صورت بافتيم ، تا ز صورت‌ها كدورت يافتيم

يك نفر بر قامتي رعنـا نبود ، يك رسوخ از لفظ بر معنـا نبود

گرچه قرآن را مرتب خوانده‌ايم ، از قلم نقش مركب خوانده‌ايم

سوره‌ها خوانديم بی‌وقف و سكون ، كس نشد واقف به سرّ « يسطرون »

سرّ حقّ مسطور ماند و در كتاب ، عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمـان بی‌عمل ، همچو زنبورند ليـكن بی‌عسل

علم‌ها مصروف هيچ و پوچ شد ، جان من برخيز! وقت كوچ شد

از نفوذ نفس خود امدادگير  ، سير معنـا را ز مجنون يادگير

ای خوش آن جهلی كه ليلايی شوی ، هر نفس لاگوی، الاّيی شوی

تا به كی در لفظ مانی همچو من؟ ، سير معنا كن چو هفتاد و دو تن

همچو يحيی گر نهي سر در طبق ، می‌شود عريان به چشمت سرّ حق

شيعه يعنی عشق‌بازي با خدا ، يك نيستان تك‌نوازی با خدا

شيعه يعنی هفت خطی در جنون ، شيعه طوفان می‌كند در كاف و نون

شيعه يعنی تندر آتش فروز ، شيعه يعنی زاهد شب، شير روز

شيعه يعنی شير، يعنی شيرمرد ، شيعه يعنی تيغ عريان در نبرد

شيعه يعنی تيغ، يعنی موشكاف ، شيعه يعنی ذوالفقار بی‌غلاف

شيعه يعنی « سابقون السّابقون » ، شيعه يعنی يك تپش عصيان و خون

شيعه بايد آب‌ها را گِل كند ، خط سوم را به خون كامل كند

خط سوم خط سرخ اولياست ، كربلا بارزترين منظور ماست

شيعه يعنی بازتاب آسمان ، بر سَر نی جلوه رنگين كمان

پرچم زلفت رها در باد شد ، وز شميمش كربلا ايجاد شد

آنچه شرح حال خويشان تو بود ، تاب گيسوی پريشان تو بود

می‌سزد نی، نكته‌پردازی كند ، در نيستان آتش اندازی كند

صبر كن نی از نفس افتاده است ، ناله بر دوش جرس افتاده است

كاروان، بی‌مير و بی‌پشت و پناه ، در غل و زنجير، می‌افتد به راه

می‌رود منزل به منزل در كوير ، تا بگويد سرّ بيعت با غدير

شيعه يعنی امتزاج نار و نور ، شيعه يعنی رأس خونين در تنور

شيعه يعنی هفت وادی اضطراب ، شيعه يعنی تشنگی در شط آب

شيعه يعنی دعبل چشم انتظار ، می‌كشد بردوش خود چهل‌سال دار

شيعه بايد همچو اشعار كميت ، سر نهد بر خاك پای اهل بيت

مادر موسی كه خود اهل بلاست ، جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواك بانگ الرّحيل ، می‌دهد فـرزند بر دامان نيل

نيل هم خود شيعه مولای ماست ، اكبـر اوييم و او ليلاي ماست

اين سخن كوتاه كردم والسّلام ، شيعه يعنی تيغ بيـرون از نيام

 

 مرحوم محمد رضا آغاسي

 

http://www.farhangiannews.ir/T/FN_Teacher_Pic_00141.jpg

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 21:12  توسط دائمی | 

روی خوش به پنجره باران نشان نداد

حتی برای خاطره دستی تکان نداد

سرشار از پرنده و گل بود باغمان

آفت رسید و فرصت سبزی به آن نداد

وقتی پرندگان همه رفتند هیچ کس

با یک نگاه ساده تسلایمان نداد

گفتی شکسته حرمت گل در هجوم باد

بی خود نبود گریه به چشمم امان نداد

در آزمون عشق و غزل ثبت نام شد

اما کسی به غیر دلم امتحان نداد

دستان مرد منتظر نان و سیب بود

اما کسی نشانه‌ای از سیب و نان نداد

باید قبول کرد خدا هم از ابتدا

احساس و عشق را به کسی رایگان نداد

 

http://i39.tinypic.com/11ry9ar.jpg

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 16:6  توسط دائمی | 

من به یک احساس خالی دلخوشم

من به گل های خیالی دلخوشم

 

در کنار سفره اسطوره ها

من به یک ظرف سفالی دلخوشم

 

مثل اندوه کویر و بغض خاک

با خیال آبسالی دلخوشم

 

سر نهم بر بالش اندوه خویش

با همین افسرده حالی دلخوشم

 

در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم

 

آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم

 

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دلخوشم

 

شعر از :سهیل محمودی

 

 http://i41.tinypic.com/24e6v55.jpg

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 15:19  توسط دائمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ آماده دریافت آثار شما اعم از نوشته و نقاشی و اخص از شعر می باشد.


پیوندهای روزانه
تنها ترین خورشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
تازه اولشه(ا)
تنهائی ماه(ش)
آدمک(ش)
از یک دوست(ش)
بی وفا(ش)
سهراب غریب بود غریب ماند(ب)
زندگی(س)
اطلاعیه
بی اعتنا(ش)
یه ذره شوخی با بچه های دانشجو(س)
دوستت دارم(س)
دانشگاه یعنی(س)
یک نویسنده عاشق(م)
روزگار(ش)
عشق = دیوانگی(م)
آوریل در یونان(د)
داستان ایرانی برای ایرانی(1)
جهل یا خیر خواهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟(م)
دریچه ها(ش)
پرنده مردنی است(ش)
داستان ایرانی برای ایرانی (2)
بابا طاهر(ش)
رمضان به حکایت تصویر
کوتاه اما عمیق.......(م)
نقاش و نقاشی
از یک دوست (2)(ش)
کوتاه اما عمیق(2).....(م)
سکوت(ش)
ناب ترین شعر زمان
داستان ایرانی برای ایرانی(3)
فقط بی وفایان بخوانند!!!!(ش)
ای کاش؟؟؟!!!(ش)
منتظران(ش)
فصل خزان(م)
دل پائیزی(ش)
باکدام دست
شاملو
داستان ایرانی برای ایرانی(4)
پیش از تو(ِش)
در سوگ امیر مو’منان(ش)
پروین اعتصامی(ب)
از دل برآمد..... بر دل نشست؟
یک کتاب یک دوست
ندای آغاز(ش)
دوبیتی(ش)
آغاز
وسعت تنهائی(ش)
قیصر هم رفت(م)
چرا قدر نمیدانیم(م)
اطلاعیه
یا من برسم ...؟
مرگت برای همیشه به من شعر یاد داد(ش)
کجا ایستاده ایم(م)
یکتا پرستی یا....؟(ش)
بیژن تجدی(ش)
ای شب(ش)
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم.....(م)
خدا یکی بود(ش)
شاه خراسان
امید رهایی نیست
له له وتنفس (س)
دست نوشته ها(ش)
بدون شرح(ش)
ایرانی جاودان است(م)
هوشنگ ابتهاج(م)
دل شكسته(ش)
سر در گم(ش)
اتاق(ش)
خاطره ها(ش)
کوتاه اما عمیق(3)
جوان ترین گل
ایستگاه پند (1)
حکایت زندگی(ش)
عرفه ، روز وصال عاشق و معشوق
نه سیاه نه سفید فقط انسان
ایستگاه پند(2)
طو لانی ترین شب سال
درست بنگریم
غدير هم راه و هم روشنگر راه
((در زمستان خدا شعر سپید می گوید))
مهربانی را بیاموزیم ...
من اگر بر خیزم
امتحان
کلاغ پر
محرم ماه دل های منتظر
نمیدانم
پرواز(ش)
اطلاعیه
آئینه
خواستن نتوانستن
سکوت
ریاضی زندگی
دانا و نادان(ش)
من خاطره ات را دار زدم
بیوگرافی گریه(م)
تسبيح(ش)
وقتش رسیده...(ش)
كوتاه اما عميق(4)...(م)
صندلی شاعر
داستان ایرانی برای ایرانی(5)
دو خط موازی
اطلاعیه
بیوگرافی سطحی شهریار
شاعر باید عاشق باشد
اطلاعیه
پابلو نرودا
روز دوستی
کلامی از دل
باور کنید
لحظه دیدار نزدیکست
نویسندگان
خفقان
دائمی
پیوندها
خانه پیشروان هنر
ایران جوان (روزبه)
حرف نو(محمد رضا محمدی آملی)
گفتگوها و زمزمه ها
اخبار ICT
گفتگوی آنلاین(س.م.م)
حمیده محمدرضا پور
قاصدک عشق
ادبستان
چه جلب(حتما ببينيد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

set as your home page

JavaScript Codes

JavaScript Codes