تبليغاتX
انجمن هبوط
در این شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم


مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را

  فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

 

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

 

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

 

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را  

 

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

 

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را


+ نوشته شده در  87/04/15ساعت 23:28  توسط خفقان | 

 

خبر به دورترين نقطه ی جهان برسد


نخواست او به من خسته بي‌گمان برسد


*****


شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت


كسي كه سهم تو باشد
، به ديگران برسد

 

*****


چه مي‌كني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر،


به راحتي كسي از راه ناگهان برسد ...


*****


رها كني ، برود ، از دلت جدا باشد


به آن كه دوست‌ترش داشته‌ ، به آن برسد


*****


رها كني بروند و دوتا پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه ی جهان برسد


*****


گلايه‌اي نكني، بغض خويش را بخوری


كه « هق هق » تو مبادا به گوششان برسد


*****


خدا كند كه ... نه ؛‌ نفرين نمي‌كنم ... نكند


به او - كه عاشق او بوده‌ام - زيان برسد


*****


خدا كند فقط اين عشق از سرم برود


خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد

 

 

 

http://irapic.com/uploads/1215274509.jpg

 

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت 19:31  توسط دائمی | 

 

عشق یک سیب بهشتی است که بی پرهیز است

و به اندازه چشم تو خیال انگیز است

مملو از خون دل است این همه اما دل نیست

کاسه صبر من است این که چنین لبریز است

دل اگر خانه تکانی بکند می خواهم

بروم در پی کاری که جنون آمیز است

دلم امروز به پیشامد عشقی هنگفت

مثل منصور انالحق زده حلق آویز است

حیف از این نظر و دعاهاست خدا می داند

که دل منصرف از عشق دلی ناچیز است

 

http://upload.mycomputer.ir/images/75vsg8wvb3x1j09k4sx.jpg 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 11:39  توسط دائمی | 


تمام شد ......................

پرنده مردني ست ولي پرواز ادامه دارد

و سکوت بلندترين فرياد هاست زيرا:

من سکوت خويش را گم کرده ام

لاجرم در اين هياهو گم شدم


من ، که خود افسانه مي پرداختم


عاقبت افسانه ي مردم شدم


اي سکوت ، اي مادر فريادها ،


ساز جانم از تو پر آوازه بود ،


تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،


چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود


در پناهت برگ و بار من شکفت


تو مرا بردي به شهر يادها


من نديدم خوشتر از جادوي تو


اي سکوت ، اي مادر فريادها


گم شدم در اين هياهو ، گم شدم

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 0:29  توسط خفقان | 


دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند


سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

********


جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم


بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم

*******


خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند


خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند

******


شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم

 
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم

 

 

+ نوشته شده در  87/03/14ساعت 20:58  توسط خفقان | 

فنجان واژگون شده ی قهوه ی مرا

                                          بر روی میز باز تکان داد با ادا

 

 

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالیم
 
    آرام و سرد گفت: که در طالع شما...
 
 
 
 
قلبم تپید باز عرق روی صورتم
 
       گفتم:بگو مسافرم می رسد ویا؟؟
 
 
 
 
 
با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد
 
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها...
 
 
 
 
آخر شروع کرد به تفسیر فال من
 
             با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا
 
 
 
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
 
                     یعنی دو فرد دل شده ی تا ابد جدا!!!!!!!
 
 
 
 
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند
 
                        یعنی که هیچ وقت نمی آید؟ ای خدا!!!!
 
 
 
 
گفتم درست نیست از اول نگاه تو!
 
                           فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را
 
 
 
+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 23:51  توسط خفقان | 

سکوت سرد شب و گریه های پنهانی ٬ در امتداد خیابان پی تو می گردم

و درد خاطره ٬ حسی شبیه ابهام ام ٬ که زیر وحشی باران پی تو می گردم

و سوز سرد نگاه شبی که در به در است و حق ندارم و "هرگز !" تو را نمی بینم  !

و بوق ممتد ِ فکر و خیال تو ... من باز ، در این خیال پریشان پی تو می گردم

چقدر تلخ قدم می زنم در این مرز ، حضور ِ بود و نبودت ٬ حضور شاید ها

چقدر جنس نگاه ام به سوی تو ... تردید ... چقدر خسته و ویران پی تو می گردم

قدم زدن ؟ به کجا ؟ پرسه تا کجای نبود ؟ شکست خورده قدم هام از خیابان ها  !

و باز کوچه ی از نو ٬ دوباره ی ممتد ٬ و بعد ... خیره و حیران پی تو می گردم

بس است هر چه کنایه ٬ بس است تنهایی ! ٬ بس است ریزش آوار ِ "جمعه ی بعدی"

سکوت سرد شب و چشم های بارانی ... در امتداد خیابان پی تو می گردم .

 

http://upload.mycomputer.ir/images/6dv57tbnnmi190fdzl7s.jpg

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 16:41  توسط دائمی | 

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست .... ؟

 

http://upload.mycomputer.ir/images/belynjbsrvdbzl92olkh.jpg

 

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 21:26  توسط دائمی | 

و از نگاه دور دور به این زمین لعنتی

من و توئی نشانه این مغز های پاپتی

سزار های بی زره

نشانه های بی کمان!!!!

که شعر های عشقی

این شاعران لقمه نان!؟

 

و معترض به این شعار ((اصالت بی اصالتیست))

دلیل باد غبغبه

کتیبه های خط خطی

نگاه های مهربان و دستهای پینه دوز

که تیتر هایشان شده

((فقط کتاب های روز))

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 23:42  توسط خفقان | 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پُر دوست

 کنج  هر دیوارش دوست هایم  بنشینند آرام

هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد

 یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

 شرط وارد گشتن ،  شستشوی دل هاست

 شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

 بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار ؛ خانه ی ما اینجاست

 تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه ی دوست کجاست ؟ 

 

http://gallery.photo.net/photo/3680895-md.jpg

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 0:15  توسط دائمی |